Samstag, 22. August 2009

لحظه لحظه لحظه

روزهای عجیبی‌ رو پشت سر میزارم. احساس می‌کنم زندگی‌ داره دوباره به روم لبخند میزنه. تمامی وجودم از داره از نو متولد میشه. مثل همیشه محتاطانه به استقبال این همه حوادث نو میرم. برام زیاده برام سنگینه. بعد از اون سفر که ازش با اعتماد به نفس زیر صفر برگشتم، داشتم خودمو برای فرا رسیدن پائیز و افسردگی که همیشه منو تو این فصل همراهی میکنه آماده می‌کردم. ولی‌ با آمدن س. انگار همه محاسباتم غلط از آب در آمد. شور زندگی‌، هوا، نفس، بهار، جوانی، آزادی و لحظه لحظه لحظه...و چه لحظات زیبایی...پر پروازم رو به من برگردوند این پسرک! هرچی‌ که هست حالم خوبه.
کمتر از هر زمانی‌ به ج. و حرفاش فکر می‌کنم. از اینکه بیش از توان من ازم می‌خواد بیزارم. دلم می‌خواد این من باشم که ریتم این رابطه رو تعیین می‌کنم نه او...بهم میگه که داره زندگیشو از اساس تغییر میده برای من، برای اینکه بتونه بدون هیچ زنجیری به دست و پاش با من همقدم باشه...و من نمیدونم که می‌خوام یا نه...که اصلا می‌تونم یا نه...و من چقدر این مرد رو دوست دارم...از صداش، از حرفاش، از چشماش وقتی‌ در جستجوی پاسخ سوال هاش تو چشمام جست جو میکنه...نمیدونم چی‌ میشه...
شاید پائیز امسال دیرتر بیاد، ولی‌ میاد و من از الان از تصور آمدنش به خودم میلرزم...یعنی چی‌ میشه؟ یعنی اگه من فکر کنم چی‌ میشه، چیزی میشه؟ یا چیزی نمیشه؟ یعنی اصلا این فکر کردنهای من تاثیری در سیر حوادث میذاره؟ یا اینکه زندگی‌ با من و بدون من جریان پیدا میکنه؟
کاش میدونستی که درد من فقط فراموشی اینه که آن‌ انسانی‌ رو که من می‌خواستم هیچوقت منو نخواست

Mittwoch, 19. August 2009

بر دستت بوسه می زنم

آمدی ، دست تو میگیردم، بر دستت بوسه می زنم.

با عشق، با هراس، بر دستت بوسه می زنم.

آمدی که نابودم کنی، عشق، خوب می دانم.

زانوانم می لرزد، بیا! نابودم کن! بر دستت بوسه می زنم.

دندان در میوه فرو می بری و به دورش می اندازی:

در قلبم دندان فرو کن که از آن توست!

خوشا زحمی که از دندان تو بر جا ماند! بر دستت بوسه می زنم.

همگی ام را می خواهی: و چون همه را گرفتی، به هیچ کارش نمی زنی.

جز ویرانی به جا نمی گذاری. بر دستت بوسه می زنم.

دستت که نوازشم می دهد، فردا خواهدم کشت.

به انتظار ضربت کشندۀ دست تو، بر آن بوسه می زنم.

مرا بکش! بزن!

هر بار که دردم می دهی، راحتی است که می رسانی، نجاتم می بخشی، ای ویرانگر. بر دستت بوسه می زنم.

هریک از ضربات تو که خونینم می کند، رشتۀ پیوندی را می گسلد. تو زنجیر را همراه گوشت تن بر میکنی. بر دستت بوسه می زنم. زندان تنم را، ای کشندۀ من، در هم می شکنی،

و از رخنۀ آن زندگی من به در می رود. بر دستت بوسه می زنم.

دانۀ دردی که تو افشانده ای. بر دستت بوسه می زنم.

بیفشان درد مقدس را! تا درون سینه ام رسیده شود

سراسر دردهای جهان! بر دستت بوسه می زنم.

بر دستت بوسه می زنم.

Montag, 17. August 2009

عجب رسمیه، رسم زمونه

دقیقا پنج سال و نیم بود که بهش زنگ نزده بودم و باهاش حرف نزده بودم. پنج سال و نیم. و زندگی ادامه داشت. عین همه زندگی های همه آدمایی که می کَنَن از یه جایی و می رن یه جای غریبه و می دونن دیگه ممکنه هیچوقت نتونن برگردن. و حالا اینه که از همه بیشتر می سوزونه، وقتی همه اون خاطره ها یادم میاد، همه بچگی هامون تابستونا خونه اشون، دعواهای بچگی امون دقیقه ای یه بار که هی می اومد ما رو آشتی می داد، همه بامزه بازی هاش، سیگارش که پزش رو می داد و می گفت توتونش سوئیسیه و از هر سیگاری مرغوب تره، همه سیگارهایی که یواشکی باهاش کشیدم، عشقش به باقاله قاتق با ماهی شور، "میزعباسش"، اصطلاحای بی تربیتی اش، هواپیما سوار نشدنش تا آخرش یه بار سوار شد و گفته بود چقدر هم خوبه، وای اصلا کلی از بچه گی ام که همه این سالا یادم رفته بود.


تو این پنج سال و نیمه محال بود یه بار زنگ بزنم به مامانم و حالش رو نپرسم، اما پنج سال و نیم هم بود که یه زنگ خشک و خالی نزده بودم با خودش حرف بزنم و بعد یهویی دیروز تو تنهایی و تاریکی، همه اون خاطره ها و همه اون پنج سال و نیم عین پتکی خورد تو کله ام. حق ندارم ناراحت باشم، هیچ کس نباید بهم حق بده ناراحت باشم. پنج سال و نیم رو اونطوری گذروندم، حالا هم حقمه که تحمل کنم و به روم نیارم و به زندگی ام ادامه بدم. امروز با دیروز و پریروز چه فرقی می کنه برای منی که پنج سال و نیم باهاش حرف نزده بودم؟ فقط اگه این آوار خاطره ها نبود که ازدیشب رو سرم خراب شده و یه چیزی که انگاری یه جایی از گلوم رو گرفته فشار می ده و ول نمی کنه

Sonntag, 16. August 2009

Status Quo

بعد از مدتها خودمو دوباره با قدرت احساس می‌کنم. میبینم که می‌تونم. می‌تونم تصمیم بگیرم و اونها رو هم عملی‌ کنم. پیش از اینها در هر موردی فکر می‌کردم خیلی‌ زیاد... بیش از حد. تصمیم اجرا میشد ولی‌ همش توی مغزم. نه در عمل. خیلی‌ الان بهتره. چه جوری بگم که حالم خیلی‌ خوبه.
آخر هفته باز همو دیدیم. فقط و فقط حالت تنفر نسبت بهش احساس می‌کردم. نه تنفر نه. احساس اینکه چطور این آدم رو این همه سال دوست داشتم مرتب تمام وجودم رو گرفته بود و فلجم میکرد. یعنی میشه؟ آخه این همه دروغ؟ و من کور؟ گاهی فکر می‌کنم که این تجربه برام خوب بود یا بد؟ یه نیاز بود یا عشق؟ آیا باید پشیمون باشم یا اینکه بگم همینه دیگه؟ ولی‌ بیش از همه این احساس در وجودمه که این زندگی‌ با زندگی هیچکس از ادمهایی که میشناسم قابل مقایسه نیست. این راهی‌ که من توش قدم برداشتم یگانه بوده و هست. گاهی با هیچ منطق عقلانی قابل توجیه و توضیح نیست..خوب نباشه؟ مگه چیه؟ همینه که هست...خیلی‌ هم خوبه!
از خودم و تصویری که توی آینه میبینم بازم داره خوشم میاد. مگه این از همه چیز مهمتر نیست؟

Montag, 10. August 2009

رابطه

آمد خیلی‌ استوار بالای سرم ایستاد و منو فقط تماشا کرد. من با نگاهم پر از سوال که یعنی چه میخواهی‌؟ و او با چشمی که به من سرکوفت میزنن که چطور نمیدانی که چه می‌خواهم. و همان بحث همیشگی‌ که من رو بپذیر همینی که هستم، یا ترکم کن. حتا دیگر بحث دوست داشتن اصلا در میان نیست. رابطه یعنی همزیستی‌ غیر مسالمت آمیز، یعنی جنگ روانی‌، یعنی هر روز سعی‌ کنی‌ این گره رو باز کنی‌ و هر روز بیش از روز پیش به این نتیجه برسی‌ که دستهای تو نحیف تر از اون هستند که قادر به باز کردن این گره باشند. رابطه یعنی هر روز به خود لعنت فرستادن. رابطه یعنی از خود شرم کردن. رابطه یعنی حتا عکسهای روزهای خوب رو هم سوزاندن! چقدر زندگی‌ بدون او آرامش داره و چقدر خوبه که امروز حالم اینقدر خوبه. فقط کاش تو اینجا بودی...دلم برای دیدنت تنگ شده. صدات برام کمه. دلم می‌خواد مثل همه این سالها تو پیشم بیای وقتی‌ صدات می‌کنم و به قول خودت ۳ سوته خودتو برسونی به من. و چقدر از وقتی‌ رفتی‌ جات خالیه!

Samstag, 8. August 2009

سنگيني تحمل ناپذير هستي

خودم را گم کرده‌ام.. جایی میان این روزها گم شدم و این را می‌فهمم که هیچ‌چیز در زندگی‌ام سرجایش نیست.. حرفهایی می‌زنم.. کارهایی می‌کنم.. و فکرها.. فکر‌هایی که انگار آنها سوار برمنند و من نقشی در ایجادشان ندارم.. هنوز گیجم.. هنوز شبها نمی‌توانم بخوابم.. دیشب، چهارصبح بود که با کمک قرص توانستم چند ساعتی بخوابم.. هرشب کابوس می‌بینم.. همه عزیزانم، توی خوابهایم زیر شکنجه‌اند.. و من توی خواب التماس می‌کنم و انگار تمام بدنم زیر بارهای سنگین له می‌شود.. سعی می‌کنم از این بارها خلاص شوم.. دو روز است که با تمام قدرتم تلوزیون را خاموش نگه‌می‌دارم و همه خبرها را خوانده نشده، رد می‌کنم.. می‌خواهم از این راه صعب عبور کنم.. آنچه مرا از هم پاشیده، یک‌جور یاس عمیق است..
نمی‌دانم چکار باید بکنم؟ راستش این‌که هیچ‌ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..
من برای خودم باید کاری بکنم.. نمی‌دانم..

امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..

Donnerstag, 6. August 2009

چرا ایران آدم رو هیچوقت و هیچ جا ول نمیکنه

موزیک تنها پناهم شده این روزها! تنها موزیکه که تو شرایط بدی که توش گیر کردم، بهم آرامش میده و کمی‌ از دغدغه‌های روزمره خلاصم میکنه. الان که یک هفته س که تو ماشینم بیلی هالیدی گوش می‌کنم. چقدر احساس نزدیکی‌ می‌کنم به این صدا و به این زن. با غمی که ساختگی نیست و تو صداش موج میزانه. تمنا برای ذرّه‌ای عشق ساده. چقدر قلبش زخمی و چه خوب این درد رو تو صداش به آدم می‌رسونه.
امشب احساس می‌کنم که تو مغزم پر از هوا شده. حال خوشی‌ ندارم. اگه این ۲ هفته تعطیلی نبود فکر می‌کنم این هفته دیگه منفجر میشدم. یا اینکه شایدم یه شکل دیگه میمردم. بدجوری بهش نیاز دارم.
اخبار این روز‌های ایران منو یاد حرفی‌ که مادرجان و پدرجان از روزهای بعد از ۲۸ مرداد میدادن میندازه. سیاه و پر از خون. ولی‌ الان هنوز امید هست. اون روزها نبود. اون روزها اخوان ثالث شعر زمستان را میسرود..این روزها صدای امید هنوز به گوش میرسه. خوشحالم و نگران و امیدوار. چرا این ایران آدم رو هیچوقت و هیچ جا ول نمیکنه!

Sonntag, 2. August 2009

چه یکشنبه خوبیه این یکشنبه

چه یکشنبه خوبیه این یکشنبه. چقدر آروم و پر هیجان گذشت. کارهای رو کردیم که از یاد برده بودیم.

تو قلبم هم دنبال پاسخ به یک سوال هستم که آزم میپرسه چقدر باید تو رو جدی بگیرم. با بعضی گوشه‌های وجودت اصلا نمیتونم کنار بیام و از بعضی چیزات خیلی‌ خوشم میاد. پس بهتره بذارم همه چی‌ آروم جریان پیدا کنه تا ببینیم چی‌ میشه. فکر می‌کنم بعضی از کارات شدید میره تو اعصابم. میدونم که هیچکدوم از ما ۲ تا هم نمیتونه دوست خیلی‌ خوبی‌ برای دیگری باشیم. چون هر ۲ مون زندگیمون پر از بحرانه. شاید هم باید اول یاد بگیرم که از زندگیم چی‌ می‌خوام....ولی‌ خودمونیما این حرفت منو کلافه کرده...فکر می‌کنم برای دیدن خیلی‌ چیزها کور هستی‌، شاید هم من لالم.

Samstag, 1. August 2009

fasri is sugar

چه خوبه. داره از فارسی‌ حرف زدن خوشم میاد. چقدر هم راحت میشه نوشت، بدون اینکه بخوام بلند شم برم پشت کامپیوتر بزرگ اتاقم بشینم، از هرجایی که باشم می‌تونم بنویسم. حرف بزنم و سعی‌ کنم همه اون ویزویز هایی که تو مغزمه توی این فضا ثبتشون کنم.
دلم می‌خواد چند تا کار اساسی‌ بکنم. یکی‌ اینکه کار جدیدی پیدا کنم. از محیط کارم عصبانی‌ هستم. دیروز توی میتینگ استراتژیک با شرکت همه مدیریت همه حرفامو بی‌ پروا زدم. خیلی‌ بیپروا، مثل اینکه یکی‌ بهم میگفت یا الان میگی‌ یا هیچوقت. و گفتم و گفتم، پتر دنبالم اومد و حرفامو تکمیل کرد. حس می‌کردم همه سنگ شدن یک لحظه. هیچکس باورش نمی‌شد که آزیتا ی که همیشه همگام و همنواست اینقدر رادیکال بپره به همه چیز و چقدر هم لازم بود که بهشون بگم که بعضیهاشون لیاقت پست هایی رو که دارن ندران و بیخودی اسمشون رو گذاشتن منیجر! شب پتر رو بردم فرودگاه و تو راه ازم تشکر کرد، و موقع خدا حافظی منو بوسید. من از صداش خوشم میاد زیاد و همینطور از چشمش، چه بد که موقع بوسیدن چشماشو بسته بود. نفهمیدم که این بوسه چی‌ بود؟ قدردانی یا علاقه‌ای که میدونم به من داره ولی‌ هیچوقت جرات بیانش رو نداشته.

status quo

خیلی‌ باید بیشتر از این حرفا مواظب خودم باشم. میدونی‌ این اشکال منه که فکر می‌کنم ممکنه حتا یک لحظه کسی یک ذره از حرفامو بفهمه. این اشکال از من که همیشه به روحم یه دونه قفل گنده زدم و فقط گاهی درشو باز می‌کنم که هوایی بخوره. این لحظات برام میمونند. لحظاتی که به گمانه خودم بخشی از وجودمو برای دوستم باز می‌کنم. و چقدر درد آواره که حس میکنی‌ طرف حتا یک میلیمتر از حرفات رو هم نفهمیده. اشکال از طرف نیست، اشکال از من که به هیچ زبانی نمیتونم خودمو بیان کنم. الان غمگینم، در حالی‌ که چند ساعت پیش داشتم تو حیاط دنبال پروانه‌ها میدویدم. الان دلم گریه می‌خواد. الان احتیاج به یک دوست دارم که تنهاییم رو باهاش تقسیم کنم...الان دلم تو رو میخواد که ساعت‌ها پشت تلفن به حرفم گوش میکردی و هیچوقت هیچوقت هیچوقت قبل از من گوشی رو بر زمین نمیگذاشتی.میگفتی‌ !نمی‌خوام تنهات بذارم، بدون که هستم".... کاش که بودی

Don't analyze me!

تصمیم گرفتم کمی‌ هم به زبان فارسی‌ اینجا بنویسم، شاید بعضی‌ احساس‌ها رو بهتر از زبونی بتونم به این زبان بیان کنم. یه امتحانه همین.

راستش الان یه جای گیر کردم که نمیدونم کجام. یه جای بین هوا و زمین و میدونم که دارم توی یه دوران گذار به سر میبرم. حالا اینکه چرا این گذار اینقدر طولانی‌ شده نمیدونم. به هر صورت احساس بدیه، احساس خیلی‌ بدیه. چون تمام وجودت دنبال پویاییه ولی‌ شرایط آنچنان به دست و پات زنجیر بسته که قدرت حرکت رو ازت میگیره. دلم می‌خواد برگردم به دورنی که زندگیم در یه کوله پشتی‌ خلاصه میشد و مثل یک پرنده می‌تونستم به هر سمتی‌ که دلم می‌خواست پرواز کنم.

چند تا جوان رو که شاد و مست از کنارمون می‌گذشتند بهم نشون داد و گفت که آیا دلم می‌خواست جای اونها بودم، با سرعت گفتم نه...چرا دروغ گفتم. شاید در این لحظه دلم می‌خواست جای همه بودم ولی‌ جای خودم نبودم.

این روزا آسم خیلی‌ اذیتم میکنه. نفسم به سختی بالا میاد احساس می‌کنم که دارم خفه میشم. میگن مرگ بر اثر خفگی خیلی‌ بده. چشمام چی‌ میشن اگه مردم؟

تو چرا فکر میکنی‌ که منو می‌شناسی‌؟ چون ۴۸ ساعت منو دیدی؟ با هم گپ زدیم؟ چرا تو هر حرفم سعی‌ میکردی منو تجزیه روانی‌ بکنی‌...این چیزی نبود که من از تو بخوام. من از تو فقط یه دوستی‌ می‌خواستم که گرفتم. بیش از حد انتظار هم گرفتم. بذار همین دوستی‌ ما رو به هم پیوند بده. نه بیشتر نه کمتر! باشه؟

احساس بدیه وقتی‌ که فکر میکنی‌ مرگت نزدیکه و از تو هیچی‌ نمیمونه روی این زمین. احساس بدیه!