آمدی ، دست تو میگیردم، بر دستت بوسه می زنم.
با عشق، با هراس، بر دستت بوسه می زنم.
آمدی که نابودم کنی، عشق، خوب می دانم.
زانوانم می لرزد، بیا! نابودم کن! بر دستت بوسه می زنم.
دندان در میوه فرو می بری و به دورش می اندازی:
در قلبم دندان فرو کن که از آن توست!
خوشا زحمی که از دندان تو بر جا ماند! بر دستت بوسه می زنم.
همگی ام را می خواهی: و چون همه را گرفتی، به هیچ کارش نمی زنی.
جز ویرانی به جا نمی گذاری. بر دستت بوسه می زنم.
دستت که نوازشم می دهد، فردا خواهدم کشت.
به انتظار ضربت کشندۀ دست تو، بر آن بوسه می زنم.
مرا بکش! بزن!
هر بار که دردم می دهی، راحتی است که می رسانی، نجاتم می بخشی، ای ویرانگر. بر دستت بوسه می زنم.
هریک از ضربات تو که خونینم می کند، رشتۀ پیوندی را می گسلد. تو زنجیر را همراه گوشت تن بر میکنی. بر دستت بوسه می زنم. زندان تنم را، ای کشندۀ من، در هم می شکنی،
و از رخنۀ آن زندگی من به در می رود. بر دستت بوسه می زنم.
دانۀ دردی که تو افشانده ای. بر دستت بوسه می زنم.
بیفشان درد مقدس را! تا درون سینه ام رسیده شود
سراسر دردهای جهان! بر دستت بوسه می زنم.

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen