Samstag, 1. August 2009

fasri is sugar

چه خوبه. داره از فارسی‌ حرف زدن خوشم میاد. چقدر هم راحت میشه نوشت، بدون اینکه بخوام بلند شم برم پشت کامپیوتر بزرگ اتاقم بشینم، از هرجایی که باشم می‌تونم بنویسم. حرف بزنم و سعی‌ کنم همه اون ویزویز هایی که تو مغزمه توی این فضا ثبتشون کنم.
دلم می‌خواد چند تا کار اساسی‌ بکنم. یکی‌ اینکه کار جدیدی پیدا کنم. از محیط کارم عصبانی‌ هستم. دیروز توی میتینگ استراتژیک با شرکت همه مدیریت همه حرفامو بی‌ پروا زدم. خیلی‌ بیپروا، مثل اینکه یکی‌ بهم میگفت یا الان میگی‌ یا هیچوقت. و گفتم و گفتم، پتر دنبالم اومد و حرفامو تکمیل کرد. حس می‌کردم همه سنگ شدن یک لحظه. هیچکس باورش نمی‌شد که آزیتا ی که همیشه همگام و همنواست اینقدر رادیکال بپره به همه چیز و چقدر هم لازم بود که بهشون بگم که بعضیهاشون لیاقت پست هایی رو که دارن ندران و بیخودی اسمشون رو گذاشتن منیجر! شب پتر رو بردم فرودگاه و تو راه ازم تشکر کرد، و موقع خدا حافظی منو بوسید. من از صداش خوشم میاد زیاد و همینطور از چشمش، چه بد که موقع بوسیدن چشماشو بسته بود. نفهمیدم که این بوسه چی‌ بود؟ قدردانی یا علاقه‌ای که میدونم به من داره ولی‌ هیچوقت جرات بیانش رو نداشته.

Keine Kommentare: