دقیقا پنج سال و نیم بود که بهش زنگ نزده بودم و باهاش حرف نزده بودم. پنج سال و نیم. و زندگی ادامه داشت. عین همه زندگی های همه آدمایی که می کَنَن از یه جایی و می رن یه جای غریبه و می دونن دیگه ممکنه هیچوقت نتونن برگردن. و حالا اینه که از همه بیشتر می سوزونه، وقتی همه اون خاطره ها یادم میاد، همه بچگی هامون تابستونا خونه اشون، دعواهای بچگی امون دقیقه ای یه بار که هی می اومد ما رو آشتی می داد، همه بامزه بازی هاش، سیگارش که پزش رو می داد و می گفت توتونش سوئیسیه و از هر سیگاری مرغوب تره، همه سیگارهایی که یواشکی باهاش کشیدم، عشقش به باقاله قاتق با ماهی شور، "میزعباسش"، اصطلاحای بی تربیتی اش، هواپیما سوار نشدنش تا آخرش یه بار سوار شد و گفته بود چقدر هم خوبه، وای اصلا کلی از بچه گی ام که همه این سالا یادم رفته بود.
تو این پنج سال و نیمه محال بود یه بار زنگ بزنم به مامانم و حالش رو نپرسم، اما پنج سال و نیم هم بود که یه زنگ خشک و خالی نزده بودم با خودش حرف بزنم و بعد یهویی دیروز تو تنهایی و تاریکی، همه اون خاطره ها و همه اون پنج سال و نیم عین پتکی خورد تو کله ام. حق ندارم ناراحت باشم، هیچ کس نباید بهم حق بده ناراحت باشم. پنج سال و نیم رو اونطوری گذروندم، حالا هم حقمه که تحمل کنم و به روم نیارم و به زندگی ام ادامه بدم. امروز با دیروز و پریروز چه فرقی می کنه برای منی که پنج سال و نیم باهاش حرف نزده بودم؟ فقط اگه این آوار خاطره ها نبود که ازدیشب رو سرم خراب شده و یه چیزی که انگاری یه جایی از گلوم رو گرفته فشار می ده و ول نمی کنه

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen