خیلی باید بیشتر از این حرفا مواظب خودم باشم. میدونی این اشکال منه که فکر میکنم ممکنه حتا یک لحظه کسی یک ذره از حرفامو بفهمه. این اشکال از من که همیشه به روحم یه دونه قفل گنده زدم و فقط گاهی درشو باز میکنم که هوایی بخوره. این لحظات برام میمونند. لحظاتی که به گمانه خودم بخشی از وجودمو برای دوستم باز میکنم. و چقدر درد آواره که حس میکنی طرف حتا یک میلیمتر از حرفات رو هم نفهمیده. اشکال از طرف نیست، اشکال از من که به هیچ زبانی نمیتونم خودمو بیان کنم. الان غمگینم، در حالی که چند ساعت پیش داشتم تو حیاط دنبال پروانهها میدویدم. الان دلم گریه میخواد. الان احتیاج به یک دوست دارم که تنهاییم رو باهاش تقسیم کنم...الان دلم تو رو میخواد که ساعتها پشت تلفن به حرفم گوش میکردی و هیچوقت هیچوقت هیچوقت قبل از من گوشی رو بر زمین نمیگذاشتی.میگفتی !نمیخوام تنهات بذارم، بدون که هستم".... کاش که بودی
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen