روزهای عجیبی رو پشت سر میزارم. احساس میکنم زندگی داره دوباره به روم لبخند میزنه. تمامی وجودم از داره از نو متولد میشه. مثل همیشه محتاطانه به استقبال این همه حوادث نو میرم. برام زیاده برام سنگینه. بعد از اون سفر که ازش با اعتماد به نفس زیر صفر برگشتم، داشتم خودمو برای فرا رسیدن پائیز و افسردگی که همیشه منو تو این فصل همراهی میکنه آماده میکردم. ولی با آمدن س. انگار همه محاسباتم غلط از آب در آمد. شور زندگی، هوا، نفس، بهار، جوانی، آزادی و لحظه لحظه لحظه...و چه لحظات زیبایی...پر پروازم رو به من برگردوند این پسرک! هرچی که هست حالم خوبه.
کمتر از هر زمانی به ج. و حرفاش فکر میکنم. از اینکه بیش از توان من ازم میخواد بیزارم. دلم میخواد این من باشم که ریتم این رابطه رو تعیین میکنم نه او...بهم میگه که داره زندگیشو از اساس تغییر میده برای من، برای اینکه بتونه بدون هیچ زنجیری به دست و پاش با من همقدم باشه...و من نمیدونم که میخوام یا نه...که اصلا میتونم یا نه...و من چقدر این مرد رو دوست دارم...از صداش، از حرفاش، از چشماش وقتی در جستجوی پاسخ سوال هاش تو چشمام جست جو میکنه...نمیدونم چی میشه...شاید پائیز امسال دیرتر بیاد، ولی میاد و من از الان از تصور آمدنش به خودم میلرزم...یعنی چی میشه؟ یعنی اگه من فکر کنم چی میشه، چیزی میشه؟ یا چیزی نمیشه؟ یعنی اصلا این فکر کردنهای من تاثیری در سیر حوادث میذاره؟ یا اینکه زندگی با من و بدون من جریان پیدا میکنه؟
کاش میدونستی که درد من فقط فراموشی اینه که آن انسانی رو که من میخواستم هیچوقت منو نخواست

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen