Sonntag, 16. August 2009

Status Quo

بعد از مدتها خودمو دوباره با قدرت احساس می‌کنم. میبینم که می‌تونم. می‌تونم تصمیم بگیرم و اونها رو هم عملی‌ کنم. پیش از اینها در هر موردی فکر می‌کردم خیلی‌ زیاد... بیش از حد. تصمیم اجرا میشد ولی‌ همش توی مغزم. نه در عمل. خیلی‌ الان بهتره. چه جوری بگم که حالم خیلی‌ خوبه.
آخر هفته باز همو دیدیم. فقط و فقط حالت تنفر نسبت بهش احساس می‌کردم. نه تنفر نه. احساس اینکه چطور این آدم رو این همه سال دوست داشتم مرتب تمام وجودم رو گرفته بود و فلجم میکرد. یعنی میشه؟ آخه این همه دروغ؟ و من کور؟ گاهی فکر می‌کنم که این تجربه برام خوب بود یا بد؟ یه نیاز بود یا عشق؟ آیا باید پشیمون باشم یا اینکه بگم همینه دیگه؟ ولی‌ بیش از همه این احساس در وجودمه که این زندگی‌ با زندگی هیچکس از ادمهایی که میشناسم قابل مقایسه نیست. این راهی‌ که من توش قدم برداشتم یگانه بوده و هست. گاهی با هیچ منطق عقلانی قابل توجیه و توضیح نیست..خوب نباشه؟ مگه چیه؟ همینه که هست...خیلی‌ هم خوبه!
از خودم و تصویری که توی آینه میبینم بازم داره خوشم میاد. مگه این از همه چیز مهمتر نیست؟

Keine Kommentare: