گمانم دو هفتهای باشد که گير کردهام. ظهر که میرسم مینشينم تقريباً يک ضرب تا نزديکی نيمه شب زل میزنم به چند منحنی که همگرا نمیشوند. به همه چيز شک میکنم. هزار بار همهچيز را چک میکنم. فکر میکنم و روزی صد بار داد میزنم يافتم و بعد میفهمم نيافتم. اين وسط شايد يکی دو بار ببينم نامه آمده يا نه و کنار نامهها ستاره بزنم که بالاخره جواب میدهم. يکی دو تلفن هم شايد اوج اتلاف وفت باشد. شب با سردرد برمیگردم خانه و صبح با سردرد بيدار میشوم. وقت راه رفتن، نهار خوردن و حتی حرف زدن با ديگری به منحنیها فکر میکنم. شايد سه بار همهچيز را از نو نوشته باشم. میدانم بايد همگرا شود و اگر نمیشود، میلنگد که نمیشود. تازه من زياد اهل اين کارها نيستم، اهل فکر کردن و همگرا کردن و کار مهمی انجام دادن. هميشه وقتم را صرف چيزهای جالبتری از همگرايی چند خط کردم. حالا گير افتادهام؛ در يک سلول انفرادی با چند منحنی که دور سلول بدو بدو میکنند و من فقط غر میزنم و غر میزنم.
Donnerstag, 26. November 2009
Samstag, 14. November 2009
دلخور که میشوم میگويم دست از سرم برداريد، خيلی وقت است ادعايی ندارم، نمیگويم دنيا آن طور میگردد که من فهميدهام. من روزی صد بار خودم را میشکنم که «من» نماند، که يقين نماند. دست از سرم برداريد با قضاوتهای تندتان، يکطرفهتان. دلخور که میشوم هوس میکنم فرار کنم گوشهای و برای دل خودم بگويم. میگويم با دنيای سادهی من چه خرده حسابی داريد؟ دست از سرم برداريد.
Dienstag, 10. November 2009
Samstag, 7. November 2009
برای همیشه
احساس تنهایی از خود تنهایی بدتره، نه؟ اینو بهم گفت وقتی که از در داشتم میزدم بیرون! گفتم فرقی هم داره مگه؟ گفت چطور نفهمیدی که من با تو بودم ولی با تو نبودم...میفهمیدم چی میگه و اشاره به چی داره؟ گفتم میدونی که از دروغ و تظاهر بیزارم، به من سرکوفت نزن که چرا برات نقش بازی نکردم...چون میخواستم خودم باشم، اصلا همه این امشب برای این بود که ببینم که این چیه که در درونمه، میخواستم برای سوالهایی که تو مغزم وول میخورن پاسخ پیدا کنم...و چه مغرور بود نگاهش وقتی که ترکش کردم، برای همیشه....برای همیشه؟؟؟
Abonnieren
Posts (Atom)
