Dienstag, 27. Oktober 2009

خط و فاصله

مدتها بود از "م" خبری نداشتم، امروز در پاسخ میل کوتاه من که ازش پرسیده بودم که آیا فکر می‌کنه که من و اون هنوز با هم دوست هستیم، پاسخ داد (کمی‌ رسمی‌) که حتما ولی‌ چیزهای پیش اومده که اونو شدیدا زخمی کرده و اون کمی‌ احتیاج به فاصله داره. هرچی‌ که فکر می‌کنم کمتر در میابم که چی‌ بوده در رفتار من که "م" رو اینقدر زخمی کرده...گاهی از اینکه میلهای اون رو بی‌ احساس جواب میدم یا اصلا فراموش می‌کنم که جواب بدم گله میکرد و من هم خیلی‌ موقع میلهاش رو با شوخی‌ و مسخره بازی جواب میدادم...نمیدونستم که شاید خیلی‌ از حرفاش جدی باشه...یا اینکه چی‌؟ باید بیشتر خط و فاصله بکشم بین دوستام؟ باید بگم مرز کجاست که اون‌ها هم بدونند کجای کارند با من؟ دست از این شوخی‌‌های مسخره خودم بردارم؟ باید راجع هش فکر کنم و می‌کنم....بی‌ فایده است که بخوام الان به دلایل کناره جوئی "م" فکر کنم، منو به جایی‌ نمیرسونه...چقدر باز امروز حالم بده! کسی‌ یه خبر خوش نداره به من بده؟

Sonntag, 25. Oktober 2009

درد

تمام بدنم درد می‌کنه..توی آشپز خونه خوردم به شکل مهیبی زمین، طولانی‌ مدت همونجا خوابیدم و درد را با تک تک سلول‌های بدنم حس کردم، با صبر و حوصله دراز کشیدم، دلم نمیخواست حتا یک لحظه شو از دست بدم...مثل اینکه یکی‌ بهم میگفت خوب ببین اینو لازم داشتی تو...احتیاج داشتی یکی‌ از اون بالا پرتت کنه بندازتت زمین تا شاید این مخت کمی‌ تکون بخوره تا بفهمی کجای کاری و چی‌ میخوای... این ۲-۳ روزه همش باهات بودم، در حالی‌ که تو زندگیم حضور نداشتی‌، ولی‌ هیچ لحظه‌ای نبوده که بهت فکر نکنم و این فکر داره منو می‌کشه که چرا فکر می‌کنم که برای من یک زندگی‌ بدون تو امکان پذیره...آیا این دردی که در جسممه از درد زخمی که من به روحت زدم سنگین تره؟

Samstag, 3. Oktober 2009

حوصله ندارم، حوصله تو یکی‌ رو ندارم اصلا. این تنها چیزیه که دلم می‌خواد بدونی...تنها احساسیه که الان وقتی‌ اسمت میاد بهم دست میده. من حوصله این بازیها رو ندارم. از نظر من باید از هم دور بشیم شاید روزی با روح و روان سالمتری به هم رسیدیم. همین.