Mittwoch, 22. September 2010

عشقی که منجر به خودخواهی می شه حال منو بهم می زنه!
عشقی که فقط به فکر خودت هستی و می خوای تمام وجود یک آدم رو تسخیر کنی... آزادی هاش رو ازش بگیری و تمام لحظه های اون آدم رو متعلق به خودت بدونی...دیوونه می کنه منو... به مرزی می رسونتم که دلم نمی خواد حتی دوست داشته بشم... کاش آدمها می فهمیدن که آزادی فردی چه نقش مهمی تو زندگی ها بازی می کنه...
تمامیت خواهی داره منو به مرز جنون می کشه...

Donnerstag, 3. Dezember 2009

تماس

صدايش از پشت خط مثل يك زمزمه يا هق هق بود.
مي­گفت : خواهش مي­كنم قطع نكن.
: شما ... ؟
: خواهش مي­كنم, فقط گوش كن.
ساكت بودم.
: اون منظوري نداشت . فقط ...
سعي كردم حرفش را قطع كنم.
با گريه گفت : يك فرصت ديگه به من بده.
جرأت نمي­كردم تماس را قطع كنم.
: خيلي دوستت دارم.
مي­دانستم كه پشت خط ماندن خوشايند نيست, اما او خيلي عصبي بود.
سكوت وحشتناكي بود, نفسي كشيد. آنرا اشاره­اي تصور كردم.
با صدايي مطمئن گفتم : اگر اون تورو برگردونه ديوونه­اس.
بعد از يك مكث كوتاه فقط صداي بوق ممتد تلفن به گوش مي­رسيد. گوشي را مي­گذارم . مي­لرزم . ناگهان دوباره تلفن زنگ مي­زند .
به آرامي مي­گويد: ممنونم.

Donnerstag, 26. November 2009

گمانم دو هفته‌ای باشد که گير کرده‌ام. ظهر که می‌رسم می‌نشينم تقريباً يک ضرب تا نزديکی نيمه شب زل می‌زنم به چند منحنی که همگرا نمی‌شوند. به همه چيز شک می‌کنم. هزار بار همه‌چيز را چک می‌کنم. فکر می‌کنم و روزی صد بار داد می‌زنم يافتم و بعد می‌فهمم نيافتم. اين وسط شايد يکی دو بار ببينم نامه آمده يا نه و کنار نامه‌ها ستاره بزنم که بالاخره جواب می‌دهم. يکی دو تلفن هم شايد اوج اتلاف وفت باشد. شب با سردرد برمی‌گردم خانه و صبح با سردرد بيدار می‌شوم. وقت راه رفتن، نهار خوردن و حتی حرف زدن با ديگری به منحنی‌ها فکر می‌کنم. شايد سه بار همه‌چيز را از نو نوشته باشم. می‌دانم بايد همگرا شود و اگر نمی‌شود، می‌لنگد که نمی‌شود. تازه من زياد اهل اين کارها نيستم، اهل فکر کردن و همگرا کردن و کار مهمی انجام دادن. هميشه وقتم را صرف چيزهای جالب‌تری از همگرايی چند خط کردم. حالا گير افتاده‌ام؛ در يک سلول انفرادی با چند منحنی که دور سلول بدو بدو می‌کنند و من فقط غر می‌زنم و غر می‌زنم.

Samstag, 14. November 2009

دلخور که می‌شوم می‌گويم دست از سرم برداريد، خيلی وقت است ادعايی ندارم، نمی‌گويم دنيا آن طور می‌گردد که من فهميده‌ام. من روزی صد بار خودم را می‌شکنم که «من» نماند، که يقين نماند. دست از سرم برداريد با قضاوت‌های تندتان، يک‌طرفه‌تان. دلخور که می‌شوم هوس می‌کنم فرار کنم گوشه‌ای و برای دل خودم بگويم. می‌گويم با دنيای ساده‌ی من چه خرده حسابی داريد؟ دست از سرم برداريد.

به لبخندی، به بوسه‌ای، به تپشی، به آغوشی، به سودايی، به حسرتی، به اشکی، به شوری، به سکوتی...
دل هوای عاشقی دارد، باز.

Dienstag, 10. November 2009

نيمی از حقايق را می‌شود با کمک عقل فهميد، برای درک آن نيمه‌ی باقی مانده‌ يک گيلاس کافی است.

Samstag, 7. November 2009

برای همیشه

احساس تنهایی از خود تنهایی بدتره، نه؟ اینو بهم گفت وقتی‌ که از در داشتم میزدم بیرون! گفتم فرقی‌ هم داره مگه؟ گفت چطور نفهمیدی که من با تو بودم ولی‌ با تو نبودم...می‌فهمیدم چی‌ میگه و اشاره به چی‌ داره؟ گفتم میدونی‌ که از دروغ و تظاهر بیزارم، به من سرکوفت نزن که چرا برات نقش بازی نکردم...چون می‌خواستم خودم باشم، اصلا همه این امشب برای این بود که ببینم که این چیه که در درونمه، می‌خواستم برای سوال‌هایی‌ که تو مغزم وول میخورن پاسخ پیدا کنم...و چه مغرور بود نگاهش وقتی‌ که ترکش کردم، برای همیشه....برای همیشه؟؟؟

Dienstag, 27. Oktober 2009

خط و فاصله

مدتها بود از "م" خبری نداشتم، امروز در پاسخ میل کوتاه من که ازش پرسیده بودم که آیا فکر می‌کنه که من و اون هنوز با هم دوست هستیم، پاسخ داد (کمی‌ رسمی‌) که حتما ولی‌ چیزهای پیش اومده که اونو شدیدا زخمی کرده و اون کمی‌ احتیاج به فاصله داره. هرچی‌ که فکر می‌کنم کمتر در میابم که چی‌ بوده در رفتار من که "م" رو اینقدر زخمی کرده...گاهی از اینکه میلهای اون رو بی‌ احساس جواب میدم یا اصلا فراموش می‌کنم که جواب بدم گله میکرد و من هم خیلی‌ موقع میلهاش رو با شوخی‌ و مسخره بازی جواب میدادم...نمیدونستم که شاید خیلی‌ از حرفاش جدی باشه...یا اینکه چی‌؟ باید بیشتر خط و فاصله بکشم بین دوستام؟ باید بگم مرز کجاست که اون‌ها هم بدونند کجای کارند با من؟ دست از این شوخی‌‌های مسخره خودم بردارم؟ باید راجع هش فکر کنم و می‌کنم....بی‌ فایده است که بخوام الان به دلایل کناره جوئی "م" فکر کنم، منو به جایی‌ نمیرسونه...چقدر باز امروز حالم بده! کسی‌ یه خبر خوش نداره به من بده؟

Sonntag, 25. Oktober 2009

درد

تمام بدنم درد می‌کنه..توی آشپز خونه خوردم به شکل مهیبی زمین، طولانی‌ مدت همونجا خوابیدم و درد را با تک تک سلول‌های بدنم حس کردم، با صبر و حوصله دراز کشیدم، دلم نمیخواست حتا یک لحظه شو از دست بدم...مثل اینکه یکی‌ بهم میگفت خوب ببین اینو لازم داشتی تو...احتیاج داشتی یکی‌ از اون بالا پرتت کنه بندازتت زمین تا شاید این مخت کمی‌ تکون بخوره تا بفهمی کجای کاری و چی‌ میخوای... این ۲-۳ روزه همش باهات بودم، در حالی‌ که تو زندگیم حضور نداشتی‌، ولی‌ هیچ لحظه‌ای نبوده که بهت فکر نکنم و این فکر داره منو می‌کشه که چرا فکر می‌کنم که برای من یک زندگی‌ بدون تو امکان پذیره...آیا این دردی که در جسممه از درد زخمی که من به روحت زدم سنگین تره؟

Samstag, 3. Oktober 2009

حوصله ندارم، حوصله تو یکی‌ رو ندارم اصلا. این تنها چیزیه که دلم می‌خواد بدونی...تنها احساسیه که الان وقتی‌ اسمت میاد بهم دست میده. من حوصله این بازیها رو ندارم. از نظر من باید از هم دور بشیم شاید روزی با روح و روان سالمتری به هم رسیدیم. همین.

Sonntag, 27. September 2009

می‌دانم که باید بنویسم خیلی‌ حرفها هست که باید بزنم، به این انگیزه که فقط خودم را خالی‌ کنم نه هیچ چیز دیگر...خوشحالم که می‌خواهم خط باطل بر وجودت بکشم و با احساس خوبی‌ هم این کار را می‌کنم، می‌دانم که با این حرفها هم هیچ چیزی را تغییر نخواهم داد ولی‌ مگر میشود چیزی را هم تغییر داد؟ مگر من می‌خواهم که چیزی را تغییر دهم؟

Montag, 14. September 2009

حس تنهايی

بعضی روزها هستند که هوا ابری است. بعد از دو سه ساعت قدم زدن زير ابرها نم کشيده‌ای. نشسته‌ای روی يک نيمکت قبرستان که پشتش به قبرهاست و رويش به يک محوطه‌ی باز و سبز با دو درخت تا می‌رود می‌رسد به نرده‌ها. آهنگی که در دو سه ساعت قبل هزار بار شنيده‌ای باز از اول آرام شروع می‌کند. تو برای خودت فکر می‌کنی سراغ کی بروی دلگيری روز رد شود. همين طور که فکر می‌کنی يک لحظه تا عمق جانت حس تنهايی می‌کنی و نمی‌دانم چرا به ابرها نگاه می‌کنی

Samstag, 12. September 2009

هنر سير و سفر

«...سفرها قابله‌ی افکارند. مکان‌های اندکی به اندازه‌ی هواپيما، کشتی يا قطار در حال حرکت منشأ گفتگوهای درونی هستند. گويی همبستگی غريبی ميان چيزی که مقابل چشم‌مان قرار دارد و افکار درون ذهن‌مان وجود دارد: گاهی افکار بزرگ به مناظر عظيم نياز دارند و افکار جديد به مکان‌های جديد. ظاهراً افکار درونی که به درجا زدن گرايش دارند با گذر سريع مناظر به تحرک در می‌آيند. شايد ذهن زمانی که بايد بيانديشد از فکر کردن باز می‌ايستد. اين کار همان اندازه فلج‌کننده است که مجبور بشويم ناغافل لطيفه‌ای بگوييم يا لهجه‌ای را تقليد کنيم. فکر کردن زمانی که بخش‌هايی از ذهن به کارهای ديگری مشغول می‌شود بهتر انجام می‌گيرد، مثلاً با گوش دادن به موسيقی يا تماشای رديف درخت‌های کنار جاده. گويی آهنگ موسيقی يا منظره برای لحظه‌ای آن بخش عملی، عصبی و خرده‌گير مغز را که به هنگام برآمدن فکر دشواری در ناخودآگاه، تمايل به بسته شدن دارد و از خاطره‌ها، نيازها و افکار اصيل و درون‌گرا دور می‌شود، منفک می‌کند و در عوض افکار شخصی و سازنده را ترجيح می‌دهد...»
آلن دو باتن، هنر سير و سفر، برگردان گلی امامی

Sonntag, 6. September 2009

بیلی هالیدی و یک گلدان شکسته

بعد از روزها لحظات کوتاهی‌ در تنهایی نصیبم شده، با بیلی هالیدی در گوشم در اتاقی‌ رو به باغچه کوچک و عزیزم...و با گلدانی در باغچه که دیشب در باد شکست. و من چه خوشحال شدم که شکست...گلدان هدیه نسرین بود، دوست خوبم..ولی‌ میشد این هدیه را در مقوله "نمیدانم چه هدیه بدهم ولی‌ میدانم که می‌خواهم یک چیز گنده بدهم که به درد هیچ چیز نخورد.." جا داد... ببخش منو نسرین جانم ولی‌ از اولش از این گلدان به نحوی متنفر بودم...باور کن سعی‌ کردم که دوستش داشته باشم، خیلی‌ هم تلاش کردم، حتا یک روز براش از این ساقه‌های خشک دراز بی‌ مصرف هم خریدم که بذارمش گوشه اتاق، کردم، گذاشتم ولی‌ بدتر شد، دراز تر و به درد نخور تر شد...و حالا شکسته افتاده و هر تیکه ش مثل اینکه به من میگه خوب رفتم مردم، راحت شدی حالا؟...من هم میگم آره راحت شدم...خیلی‌ خوب شد...حتا حال جمع کردن شیشه خورده‌ها تم ندارم. بگذریم...
اخبار ایران و رفتن یکی‌ یکی‌ عزیزانم داغونم میکنه..میترسم اصلا به ایران زنگ بزنم...هربار با مادری حرف میزنم یک خبر بد..و من چقدر خواب‌های بد میبینم...تو خواب هام ضجّه میزنم و با صدای خودم بیدار میشم از خواب...دیشب خواب خونه نیوشا رو دیدم...همون خونه قدیمی‌ تو خیابون شهباز، و اینکه میخواستن بکوبنش که روش چند طبقه بسازن...و من خودم رو به خاک‌های روی اتاقا می‌کشیدم و زار میزدم...مثل اینکه با اینکار میخواستن من و بچگی‌ و همه خاطرات منو ا زم بگیرن و نابود کنن...خواب دیدم برگشتم آلمان ولی‌ دیگه هیچی‌ ندارم، نه خانه، نه هویت، نه خانواده، و در به در شدم..چرا اینقدر بیتابم. چرا هنوز اینقدر نگرانم، چرا؟
زندگیم الان پر از عشقه و عاطفه..احساس می‌کنم لایق این عشق هستم و این من هستم که تعیین می‌کنم تا کجا می‌خوام پیش برم...و چقدر خوب که در وجود این مرد این همه صبر، درک، انسانیت و عشق نهفته...به هیچ وجه نمی‌خوام باهاش زیر یک سقف باشم، راستش اصلا دلم نمیخواد سقف بالای سرمو با هیچ کسی‌ تقسیم کنم...احتیاج دارم که کمی‌ با خودم تنها باشم تا آزیتا ی گمشده رو باز پیدا کنم و به قالب تنم برگردونم...این لحظات برام مقدّس
هستند...
آرامش..آرامش...آرامش...این اون چیزی که می‌خوام، می‌فهمی؟ و اون گفت بیش از اینکه فکرشو بکنی‌ میفهمم، ولی‌ تو هم منو می‌فهمی؟ گفتم بیش از اونی‌ که فکرشو بکنی‌...و باز گفت...بدون تو خودم رو خیلی‌ تنها احساس می‌کنم... ولی‌ من بدون تو اصلا تنها نیستم، با خودم هستم و باغچه عزیزم و یک قلب لگدمال شده و با بیلی هالیدی و یک گلدان شکسته, همین برایم کافیست

Samstag, 22. August 2009

لحظه لحظه لحظه

روزهای عجیبی‌ رو پشت سر میزارم. احساس می‌کنم زندگی‌ داره دوباره به روم لبخند میزنه. تمامی وجودم از داره از نو متولد میشه. مثل همیشه محتاطانه به استقبال این همه حوادث نو میرم. برام زیاده برام سنگینه. بعد از اون سفر که ازش با اعتماد به نفس زیر صفر برگشتم، داشتم خودمو برای فرا رسیدن پائیز و افسردگی که همیشه منو تو این فصل همراهی میکنه آماده می‌کردم. ولی‌ با آمدن س. انگار همه محاسباتم غلط از آب در آمد. شور زندگی‌، هوا، نفس، بهار، جوانی، آزادی و لحظه لحظه لحظه...و چه لحظات زیبایی...پر پروازم رو به من برگردوند این پسرک! هرچی‌ که هست حالم خوبه.
کمتر از هر زمانی‌ به ج. و حرفاش فکر می‌کنم. از اینکه بیش از توان من ازم می‌خواد بیزارم. دلم می‌خواد این من باشم که ریتم این رابطه رو تعیین می‌کنم نه او...بهم میگه که داره زندگیشو از اساس تغییر میده برای من، برای اینکه بتونه بدون هیچ زنجیری به دست و پاش با من همقدم باشه...و من نمیدونم که می‌خوام یا نه...که اصلا می‌تونم یا نه...و من چقدر این مرد رو دوست دارم...از صداش، از حرفاش، از چشماش وقتی‌ در جستجوی پاسخ سوال هاش تو چشمام جست جو میکنه...نمیدونم چی‌ میشه...
شاید پائیز امسال دیرتر بیاد، ولی‌ میاد و من از الان از تصور آمدنش به خودم میلرزم...یعنی چی‌ میشه؟ یعنی اگه من فکر کنم چی‌ میشه، چیزی میشه؟ یا چیزی نمیشه؟ یعنی اصلا این فکر کردنهای من تاثیری در سیر حوادث میذاره؟ یا اینکه زندگی‌ با من و بدون من جریان پیدا میکنه؟
کاش میدونستی که درد من فقط فراموشی اینه که آن‌ انسانی‌ رو که من می‌خواستم هیچوقت منو نخواست