Mittwoch, 25. September 2013

خداحافظی

زندگی ای که بیش از نیمیش به قولی در "خاک غریب" و به قولی در "وطن دوم" بگذاره، خیلی چیزها رو بهت یاد میده...فرق های محسوسی داره با یک زندگی که در یک خاک ریشه دوانده باشی و در از یک خاک و آب تغذیه شده باشی و رشد کرده باشی...نه از قصد مقایسه است که میگویم که هر کدام خوبی ها و بدیهایشان را دارند...در مرحله ای از بلوغ سنی و عقلی هم هستم که که از آنچه دارم برترینها را بجویم و بسازم ....نه قصدم این نیست...فقط میخواستم بگویم که در زندگی ماها "خداحافظی" انگار رنگ و مفهوم دیگری داره...من از همان لحظه که عزیزی را میبینم و به او سلام میکنم به لحظه خداحافظی فکر میکنم ... به اینکه این سلام و خداحافظی شاید برای همیشه باشد ... از بس که جداییها و مرگ و رفتن و بازنگشتن با زندگی ما عجین بوده است...سالهای وحشت هنوز تاوان خود را از روح ما میطلبند

Montag, 2. September 2013

چند اصل


من خوبم همینجور که هست.
هر کسی همونی که هست خوبه، به هیچ شکلی ادای کس دیگه رو در نیار
هیچگاه کسی رو به خاطر رفتار یا گفتارش به باد تمسخر نگیر 
با احترام با انسانها برخورد کن
همیشه جانبه مثبت زندگی رو تماشا کن و سعی کن بدون اینکه خیلی ادای آدمهای چوخ بختیار رو در بیاری، در هرچیزی امید رو ببینی
خودت باش خودت باش خودت باش
اگه به کسی میخای بگی که هنوز دوستش داری خوب بهش بگو، بدون که حتما خوشحال میشه از شنیدنش

Montag, 10. Juni 2013

انتخابات به زبان ساده

راستش مدتهاست اصلا دل و دماغ خوندن یا شنیدن تحلیل های سیاسی "عمیق" و "پیچیده" از شرایط ایران رو ندارم. کلا تصمیم گرفتم دنیا رو برای خودم ساده ترو از پیچیدگیهاش کم کنم. من فکر میکنم پیچیده و چند لایه کردن آنچه که در ایران بین قشر های مختلف میگذره, فقط و فقط هدفش گیج کردن ذهن من و امثال  منه که از هوش نه چندان سرشاری برخوردارند تا در این پیچیدگیها گم شوند و از اصل حقایق دور بمانند.
من دنیای خودم را دارم که در آن قوانین ساده, ولی قابل درک و لمس حاکمند. به عنوان مثال من رابطه بین حاکمیت و مردم رو در ایران رابطه حیوانات درنده و خونخوار و گوسفندان میبینم ... این گرگا سالیان ساله که رسما به دریدن، اسیر کردن، بی خانمان کردن، تجاوز به عنف و گرسنگی دادن به گوسفندان هستند...یعنی هیچ جنایتی نیست که این گرگان در مقابل گوسفندان انجام نداده باشند. گوسفندان هم خسته و بی امید از اینکه اصلا امیدی به تغییر هست، دارن با این شرایط سر میکنند و گاهی هم در گوش هم یک هارت و پورتی میکنند.
هر ٤ سال یکبار ماجرا کمی از یکنواختی همیشگی در میاد- گرگا نمایش انتخابات میزارن- حالا این نمایش انتخابات چی چی هست...جریان اینه که گرگا به گوسفندا این امکانو میدن که انتخاب کنند که کدوم گرگ حق داره در ٤ سال آینده اونا رو پاره کنه و زن و مرد و پیر و جوان رو به اسیری و نکبت بکشونه....
اون زمانه که گوسفندا به هیجان میان ...احساس میکنن نظرشون مهمه...به قول امروزی وارد فاز جو گیری میشند به شکل گروهی...گروه های مختلف با رنگهای مختلف بین گوسفندا شکل میگیره...هر گروهی به یک گرگ یا گروهی از گرگا ایمان میاره...میگن بین گرگ بد و گرگ بدتر باید گرگ بده رو انتخاب کرد...اون گرگی رو که دندوناش به تیزی اون یکی نیست باید برگزید...بعضیهاشونم میگن، اون گرگه دیگه وحشی گری هاشو کرده و خسته است، اون خوبه.
درون گوسفندا هم به سرعت هرچه بیشتر گروهبندی شکل میگیره که با هم درگیر جنگ و جدال میشن...گوسفندای بد و بدتر میوفتن به جون گوسفندای تحریم گرا. گوسفندای سبز میفتن به جون گوسفندای بنفش...و همینطور بگیر و برو! گرگا هم میان تو تلویزیون با لباس های شیک و عطر و ادکلن زده نمایش باره گوسفندا برگزار میکنند و دلشونو میبرن
به همین سادگی، به همین سادگی

Donnerstag, 31. Januar 2013

تمناى حضور

لحظه اى به يادت ميافتم و ديگه اين ياد منو ول نميكنه! دلم هواتو ميكنه... اين تمناى تن نيست كه اگر بود هم هيچ ابايي از آن نبود ولى تمناى تن براى من هميشه به بلوغ و نزديكى دو روح پيوند داشته و اينكه هردوى ما تشنه در هم آميختن با هم باشيم... تمناى روح است كه با تو باشم كه جز تو اين روزها هيچكس ديگرى نيست كه تمناى حضورش را در كنار خود بجان بپرورم

Samstag, 18. August 2012

سفر

چقدر دلم میخواد از این سفر از این دیدار یگانه ما بنویسم، و خواهم نوشت. تنها نیاز به زمان دارم و خاطری آسوده تا برایت بنویسم و برای خودم که شاید این ناگفته ها بیان شوند

Freitag, 23. März 2012

Status Quo

Kein Sinn existiert mehr, nur Leere ist geblieben. Nicht die Wärme des Lebens, nur die Stille der Erinnerung.
Wir waren zwar großartige Reisegefährten, aber letztlich doch zwei einsame Klumpen Metall auf getrennten Umlaufbahnen, die aus der Ferne wie wunderschöne Sternschnuppen aussehen. In Wirklichkeit aber nichts als Gefangene ihrer jeweiligen Umlaufbahnen sind, aus der es keinen Ausweg gibt. Und wenn unsere Bahnen sich zufällig kreuzen, dann können wir vielleicht für einen kurzen Augenblick unser Herz füreinander öffnen, doch schon im nächsten Augenblick sind wir wieder zwei einsame Satelliten in der Weite des Weltalls. Bis wir irgendwann verglühen und zu nichts werden.

Mittwoch, 22. September 2010

عشقی که منجر به خودخواهی می شه حال منو بهم می زنه!
عشقی که فقط به فکر خودت هستی و می خوای تمام وجود یک آدم رو تسخیر کنی... آزادی هاش رو ازش بگیری و تمام لحظه های اون آدم رو متعلق به خودت بدونی...دیوونه می کنه منو... به مرزی می رسونتم که دلم نمی خواد حتی دوست داشته بشم... کاش آدمها می فهمیدن که آزادی فردی چه نقش مهمی تو زندگی ها بازی می کنه...
تمامیت خواهی داره منو به مرز جنون می کشه...

Donnerstag, 3. Dezember 2009

تماس

صدايش از پشت خط مثل يك زمزمه يا هق هق بود.
مي­گفت : خواهش مي­كنم قطع نكن.
: شما ... ؟
: خواهش مي­كنم, فقط گوش كن.
ساكت بودم.
: اون منظوري نداشت . فقط ...
سعي كردم حرفش را قطع كنم.
با گريه گفت : يك فرصت ديگه به من بده.
جرأت نمي­كردم تماس را قطع كنم.
: خيلي دوستت دارم.
مي­دانستم كه پشت خط ماندن خوشايند نيست, اما او خيلي عصبي بود.
سكوت وحشتناكي بود, نفسي كشيد. آنرا اشاره­اي تصور كردم.
با صدايي مطمئن گفتم : اگر اون تورو برگردونه ديوونه­اس.
بعد از يك مكث كوتاه فقط صداي بوق ممتد تلفن به گوش مي­رسيد. گوشي را مي­گذارم . مي­لرزم . ناگهان دوباره تلفن زنگ مي­زند .
به آرامي مي­گويد: ممنونم.

Donnerstag, 26. November 2009

گمانم دو هفته‌ای باشد که گير کرده‌ام. ظهر که می‌رسم می‌نشينم تقريباً يک ضرب تا نزديکی نيمه شب زل می‌زنم به چند منحنی که همگرا نمی‌شوند. به همه چيز شک می‌کنم. هزار بار همه‌چيز را چک می‌کنم. فکر می‌کنم و روزی صد بار داد می‌زنم يافتم و بعد می‌فهمم نيافتم. اين وسط شايد يکی دو بار ببينم نامه آمده يا نه و کنار نامه‌ها ستاره بزنم که بالاخره جواب می‌دهم. يکی دو تلفن هم شايد اوج اتلاف وفت باشد. شب با سردرد برمی‌گردم خانه و صبح با سردرد بيدار می‌شوم. وقت راه رفتن، نهار خوردن و حتی حرف زدن با ديگری به منحنی‌ها فکر می‌کنم. شايد سه بار همه‌چيز را از نو نوشته باشم. می‌دانم بايد همگرا شود و اگر نمی‌شود، می‌لنگد که نمی‌شود. تازه من زياد اهل اين کارها نيستم، اهل فکر کردن و همگرا کردن و کار مهمی انجام دادن. هميشه وقتم را صرف چيزهای جالب‌تری از همگرايی چند خط کردم. حالا گير افتاده‌ام؛ در يک سلول انفرادی با چند منحنی که دور سلول بدو بدو می‌کنند و من فقط غر می‌زنم و غر می‌زنم.

Samstag, 14. November 2009

دلخور که می‌شوم می‌گويم دست از سرم برداريد، خيلی وقت است ادعايی ندارم، نمی‌گويم دنيا آن طور می‌گردد که من فهميده‌ام. من روزی صد بار خودم را می‌شکنم که «من» نماند، که يقين نماند. دست از سرم برداريد با قضاوت‌های تندتان، يک‌طرفه‌تان. دلخور که می‌شوم هوس می‌کنم فرار کنم گوشه‌ای و برای دل خودم بگويم. می‌گويم با دنيای ساده‌ی من چه خرده حسابی داريد؟ دست از سرم برداريد.

به لبخندی، به بوسه‌ای، به تپشی، به آغوشی، به سودايی، به حسرتی، به اشکی، به شوری، به سکوتی...
دل هوای عاشقی دارد، باز.

Dienstag, 10. November 2009

نيمی از حقايق را می‌شود با کمک عقل فهميد، برای درک آن نيمه‌ی باقی مانده‌ يک گيلاس کافی است.

Samstag, 7. November 2009

برای همیشه

احساس تنهایی از خود تنهایی بدتره، نه؟ اینو بهم گفت وقتی‌ که از در داشتم میزدم بیرون! گفتم فرقی‌ هم داره مگه؟ گفت چطور نفهمیدی که من با تو بودم ولی‌ با تو نبودم...می‌فهمیدم چی‌ میگه و اشاره به چی‌ داره؟ گفتم میدونی‌ که از دروغ و تظاهر بیزارم، به من سرکوفت نزن که چرا برات نقش بازی نکردم...چون می‌خواستم خودم باشم، اصلا همه این امشب برای این بود که ببینم که این چیه که در درونمه، می‌خواستم برای سوال‌هایی‌ که تو مغزم وول میخورن پاسخ پیدا کنم...و چه مغرور بود نگاهش وقتی‌ که ترکش کردم، برای همیشه....برای همیشه؟؟؟

Dienstag, 27. Oktober 2009

خط و فاصله

مدتها بود از "م" خبری نداشتم، امروز در پاسخ میل کوتاه من که ازش پرسیده بودم که آیا فکر می‌کنه که من و اون هنوز با هم دوست هستیم، پاسخ داد (کمی‌ رسمی‌) که حتما ولی‌ چیزهای پیش اومده که اونو شدیدا زخمی کرده و اون کمی‌ احتیاج به فاصله داره. هرچی‌ که فکر می‌کنم کمتر در میابم که چی‌ بوده در رفتار من که "م" رو اینقدر زخمی کرده...گاهی از اینکه میلهای اون رو بی‌ احساس جواب میدم یا اصلا فراموش می‌کنم که جواب بدم گله میکرد و من هم خیلی‌ موقع میلهاش رو با شوخی‌ و مسخره بازی جواب میدادم...نمیدونستم که شاید خیلی‌ از حرفاش جدی باشه...یا اینکه چی‌؟ باید بیشتر خط و فاصله بکشم بین دوستام؟ باید بگم مرز کجاست که اون‌ها هم بدونند کجای کارند با من؟ دست از این شوخی‌‌های مسخره خودم بردارم؟ باید راجع هش فکر کنم و می‌کنم....بی‌ فایده است که بخوام الان به دلایل کناره جوئی "م" فکر کنم، منو به جایی‌ نمیرسونه...چقدر باز امروز حالم بده! کسی‌ یه خبر خوش نداره به من بده؟

Sonntag, 25. Oktober 2009

درد

تمام بدنم درد می‌کنه..توی آشپز خونه خوردم به شکل مهیبی زمین، طولانی‌ مدت همونجا خوابیدم و درد را با تک تک سلول‌های بدنم حس کردم، با صبر و حوصله دراز کشیدم، دلم نمیخواست حتا یک لحظه شو از دست بدم...مثل اینکه یکی‌ بهم میگفت خوب ببین اینو لازم داشتی تو...احتیاج داشتی یکی‌ از اون بالا پرتت کنه بندازتت زمین تا شاید این مخت کمی‌ تکون بخوره تا بفهمی کجای کاری و چی‌ میخوای... این ۲-۳ روزه همش باهات بودم، در حالی‌ که تو زندگیم حضور نداشتی‌، ولی‌ هیچ لحظه‌ای نبوده که بهت فکر نکنم و این فکر داره منو می‌کشه که چرا فکر می‌کنم که برای من یک زندگی‌ بدون تو امکان پذیره...آیا این دردی که در جسممه از درد زخمی که من به روحت زدم سنگین تره؟