Sonntag, 27. September 2009
میدانم که باید بنویسم خیلی حرفها هست که باید بزنم، به این انگیزه که فقط خودم را خالی کنم نه هیچ چیز دیگر...خوشحالم که میخواهم خط باطل بر وجودت بکشم و با احساس خوبی هم این کار را میکنم، میدانم که با این حرفها هم هیچ چیزی را تغییر نخواهم داد ولی مگر میشود چیزی را هم تغییر داد؟ مگر من میخواهم که چیزی را تغییر دهم؟
Montag, 14. September 2009
حس تنهايی
بعضی روزها هستند که هوا ابری است. بعد از دو سه ساعت قدم زدن زير ابرها نم کشيدهای. نشستهای روی يک نيمکت قبرستان که پشتش به قبرهاست و رويش به يک محوطهی باز و سبز با دو درخت تا میرود میرسد به نردهها. آهنگی که در دو سه ساعت قبل هزار بار شنيدهای باز از اول آرام شروع میکند. تو برای خودت فکر میکنی سراغ کی بروی دلگيری روز رد شود. همين طور که فکر میکنی يک لحظه تا عمق جانت حس تنهايی میکنی و نمیدانم چرا به ابرها نگاه میکنی
Samstag, 12. September 2009
هنر سير و سفر
«...سفرها قابلهی افکارند. مکانهای اندکی به اندازهی هواپيما، کشتی يا قطار در حال حرکت منشأ گفتگوهای درونی هستند. گويی همبستگی غريبی ميان چيزی که مقابل چشممان قرار دارد و افکار درون ذهنمان وجود دارد: گاهی افکار بزرگ به مناظر عظيم نياز دارند و افکار جديد به مکانهای جديد. ظاهراً افکار درونی که به درجا زدن گرايش دارند با گذر سريع مناظر به تحرک در میآيند. شايد ذهن زمانی که بايد بيانديشد از فکر کردن باز میايستد. اين کار همان اندازه فلجکننده است که مجبور بشويم ناغافل لطيفهای بگوييم يا لهجهای را تقليد کنيم. فکر کردن زمانی که بخشهايی از ذهن به کارهای ديگری مشغول میشود بهتر انجام میگيرد، مثلاً با گوش دادن به موسيقی يا تماشای رديف درختهای کنار جاده. گويی آهنگ موسيقی يا منظره برای لحظهای آن بخش عملی، عصبی و خردهگير مغز را که به هنگام برآمدن فکر دشواری در ناخودآگاه، تمايل به بسته شدن دارد و از خاطرهها، نيازها و افکار اصيل و درونگرا دور میشود، منفک میکند و در عوض افکار شخصی و سازنده را ترجيح میدهد...»
آلن دو باتن، هنر سير و سفر، برگردان گلی امامی
آلن دو باتن، هنر سير و سفر، برگردان گلی امامی
Sonntag, 6. September 2009
بیلی هالیدی و یک گلدان شکسته
بعد از روزها لحظات کوتاهی در تنهایی نصیبم شده، با بیلی هالیدی در گوشم در اتاقی رو به باغچه کوچک و عزیزم...و با گلدانی در باغچه که دیشب در باد شکست. و من چه خوشحال شدم که شکست...گلدان هدیه نسرین بود، دوست خوبم..ولی میشد این هدیه را در مقوله "نمیدانم چه هدیه بدهم ولی میدانم که میخواهم یک چیز گنده بدهم که به درد هیچ چیز نخورد.." جا داد... ببخش منو نسرین جانم ولی از اولش از این گلدان به نحوی متنفر بودم...باور کن سعی کردم که دوستش داشته باشم، خیلی هم تلاش کردم، حتا یک روز براش از این ساقههای خشک دراز بی مصرف هم خریدم که بذارمش گوشه اتاق، کردم، گذاشتم ولی بدتر شد، دراز تر و به درد نخور تر شد...و حالا شکسته افتاده و هر تیکه ش مثل اینکه به من میگه خوب رفتم مردم، راحت شدی حالا؟...من هم میگم آره راحت شدم...خیلی خوب شد...حتا حال جمع کردن شیشه خوردهها تم ندارم. بگذریم...
اخبار ایران و رفتن یکی یکی عزیزانم داغونم میکنه..میترسم اصلا به ایران زنگ بزنم...هربار با مادری حرف میزنم یک خبر بد..و من چقدر خوابهای بد میبینم...تو خواب هام ضجّه میزنم و با صدای خودم بیدار میشم از خواب...دیشب خواب خونه نیوشا رو دیدم...همون خونه قدیمی تو خیابون شهباز، و اینکه میخواستن بکوبنش که روش چند طبقه بسازن...و من خودم رو به خاکهای روی اتاقا میکشیدم و زار میزدم...مثل اینکه با اینکار میخواستن من و بچگی و همه خاطرات منو ا زم بگیرن و نابود کنن...خواب دیدم برگشتم آلمان ولی دیگه هیچی ندارم، نه خانه، نه هویت، نه خانواده، و در به در شدم..چرا اینقدر بیتابم. چرا هنوز اینقدر نگرانم، چرا؟
زندگیم الان پر از عشقه و عاطفه..احساس میکنم لایق این عشق هستم و این من هستم که تعیین میکنم تا کجا میخوام پیش برم...و چقدر خوب که در وجود این مرد این همه صبر، درک، انسانیت و عشق نهفته...به هیچ وجه نمیخوام باهاش زیر یک سقف باشم، راستش اصلا دلم نمیخواد سقف بالای سرمو با هیچ کسی تقسیم کنم...احتیاج دارم که کمی با خودم تنها باشم تا آزیتا ی گمشده رو باز پیدا کنم و به قالب تنم برگردونم...این لحظات برام مقدّس هستند...
آرامش..آرامش...آرامش...این اون چیزی که میخوام، میفهمی؟ و اون گفت بیش از اینکه فکرشو بکنی میفهمم، ولی تو هم منو میفهمی؟ گفتم بیش از اونی که فکرشو بکنی...و باز گفت...بدون تو خودم رو خیلی تنها احساس میکنم... ولی من بدون تو اصلا تنها نیستم، با خودم هستم و باغچه عزیزم و یک قلب لگدمال شده و با بیلی هالیدی و یک گلدان شکسته, همین برایم کافیست
اخبار ایران و رفتن یکی یکی عزیزانم داغونم میکنه..میترسم اصلا به ایران زنگ بزنم...هربار با مادری حرف میزنم یک خبر بد..و من چقدر خوابهای بد میبینم...تو خواب هام ضجّه میزنم و با صدای خودم بیدار میشم از خواب...دیشب خواب خونه نیوشا رو دیدم...همون خونه قدیمی تو خیابون شهباز، و اینکه میخواستن بکوبنش که روش چند طبقه بسازن...و من خودم رو به خاکهای روی اتاقا میکشیدم و زار میزدم...مثل اینکه با اینکار میخواستن من و بچگی و همه خاطرات منو ا زم بگیرن و نابود کنن...خواب دیدم برگشتم آلمان ولی دیگه هیچی ندارم، نه خانه، نه هویت، نه خانواده، و در به در شدم..چرا اینقدر بیتابم. چرا هنوز اینقدر نگرانم، چرا؟
زندگیم الان پر از عشقه و عاطفه..احساس میکنم لایق این عشق هستم و این من هستم که تعیین میکنم تا کجا میخوام پیش برم...و چقدر خوب که در وجود این مرد این همه صبر، درک، انسانیت و عشق نهفته...به هیچ وجه نمیخوام باهاش زیر یک سقف باشم، راستش اصلا دلم نمیخواد سقف بالای سرمو با هیچ کسی تقسیم کنم...احتیاج دارم که کمی با خودم تنها باشم تا آزیتا ی گمشده رو باز پیدا کنم و به قالب تنم برگردونم...این لحظات برام مقدّس هستند...
آرامش..آرامش...آرامش...این اون چیزی که میخوام، میفهمی؟ و اون گفت بیش از اینکه فکرشو بکنی میفهمم، ولی تو هم منو میفهمی؟ گفتم بیش از اونی که فکرشو بکنی...و باز گفت...بدون تو خودم رو خیلی تنها احساس میکنم... ولی من بدون تو اصلا تنها نیستم، با خودم هستم و باغچه عزیزم و یک قلب لگدمال شده و با بیلی هالیدی و یک گلدان شکسته, همین برایم کافیست
Abonnieren
Posts (Atom)
