تصمیم گرفتم کمی هم به زبان فارسی اینجا بنویسم، شاید بعضی احساسها رو بهتر از زبونی بتونم به این زبان بیان کنم. یه امتحانه همین. راستش الان یه جای گیر کردم که نمیدونم کجام. یه جای بین هوا و زمین و میدونم که دارم توی یه دوران گذار به سر میبرم. حالا اینکه چرا این گذار اینقدر طولانی شده نمیدونم. به هر صورت احساس بدیه، احساس خیلی بدیه. چون تمام وجودت دنبال پویاییه ولی شرایط آنچنان به دست و پات زنجیر بسته که قدرت حرکت رو ازت میگیره. دلم میخواد برگردم به دورنی که زندگیم در یه کوله پشتی خلاصه میشد و مثل یک پرنده میتونستم به هر سمتی که دلم میخواست پرواز کنم. چند تا جوان رو که شاد و مست از کنارمون میگذشتند بهم نشون داد و گفت که آیا دلم میخواست جای اونها بودم، با سرعت گفتم نه...چرا دروغ گفتم. شاید در این لحظه دلم میخواست جای همه بودم ولی جای خودم نبودم. این روزا آسم خیلی اذیتم میکنه. نفسم به سختی بالا میاد احساس میکنم که دارم خفه میشم. میگن مرگ بر اثر خفگی خیلی بده. چشمام چی میشن اگه مردم؟ تو چرا فکر میکنی که منو میشناسی؟ چون ۴۸ ساعت منو دیدی؟ با هم گپ زدیم؟ چرا تو هر حرفم سعی میکردی منو تجزیه روانی بکنی...این چیزی نبود که من از تو بخوام. من از تو فقط یه دوستی میخواستم که گرفتم. بیش از حد انتظار هم گرفتم. بذار همین دوستی ما رو به هم پیوند بده. نه بیشتر نه کمتر! باشه؟ احساس بدیه وقتی که فکر میکنی مرگت نزدیکه و از تو هیچی نمیمونه روی این زمین. احساس بدیه!
Samstag, 1. August 2009
Don't analyze me!
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen