Samstag, 8. August 2009

سنگيني تحمل ناپذير هستي

خودم را گم کرده‌ام.. جایی میان این روزها گم شدم و این را می‌فهمم که هیچ‌چیز در زندگی‌ام سرجایش نیست.. حرفهایی می‌زنم.. کارهایی می‌کنم.. و فکرها.. فکر‌هایی که انگار آنها سوار برمنند و من نقشی در ایجادشان ندارم.. هنوز گیجم.. هنوز شبها نمی‌توانم بخوابم.. دیشب، چهارصبح بود که با کمک قرص توانستم چند ساعتی بخوابم.. هرشب کابوس می‌بینم.. همه عزیزانم، توی خوابهایم زیر شکنجه‌اند.. و من توی خواب التماس می‌کنم و انگار تمام بدنم زیر بارهای سنگین له می‌شود.. سعی می‌کنم از این بارها خلاص شوم.. دو روز است که با تمام قدرتم تلوزیون را خاموش نگه‌می‌دارم و همه خبرها را خوانده نشده، رد می‌کنم.. می‌خواهم از این راه صعب عبور کنم.. آنچه مرا از هم پاشیده، یک‌جور یاس عمیق است..
نمی‌دانم چکار باید بکنم؟ راستش این‌که هیچ‌ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..
من برای خودم باید کاری بکنم.. نمی‌دانم..

امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..

Keine Kommentare: