زندگی ای که بیش از نیمیش به قولی در "خاک غریب" و به قولی در "وطن دوم" بگذاره، خیلی چیزها رو بهت یاد میده...فرق های محسوسی داره با یک زندگی که در یک خاک ریشه دوانده باشی و در از یک خاک و آب تغذیه شده باشی و رشد کرده باشی...نه از قصد مقایسه است که میگویم که هر کدام خوبی ها و بدیهایشان را دارند...در مرحله ای از بلوغ سنی و عقلی هم هستم که که از آنچه دارم برترینها را بجویم و بسازم ....نه قصدم این نیست...فقط میخواستم بگویم که در زندگی ماها "خداحافظی" انگار رنگ و مفهوم دیگری داره...من از همان لحظه که عزیزی را میبینم و به او سلام میکنم به لحظه خداحافظی فکر میکنم ... به اینکه این سلام و خداحافظی شاید برای همیشه باشد ... از بس که جداییها و مرگ و رفتن و بازنگشتن با زندگی ما عجین بوده است...سالهای وحشت هنوز تاوان خود را از روح ما میطلبند
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen