دلخور که میشوم میگويم دست از سرم برداريد، خيلی وقت است ادعايی ندارم، نمیگويم دنيا آن طور میگردد که من فهميدهام. من روزی صد بار خودم را میشکنم که «من» نماند، که يقين نماند. دست از سرم برداريد با قضاوتهای تندتان، يکطرفهتان. دلخور که میشوم هوس میکنم فرار کنم گوشهای و برای دل خودم بگويم. میگويم با دنيای سادهی من چه خرده حسابی داريد؟ دست از سرم برداريد.
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen