گمانم دو هفتهای باشد که گير کردهام. ظهر که میرسم مینشينم تقريباً يک ضرب تا نزديکی نيمه شب زل میزنم به چند منحنی که همگرا نمیشوند. به همه چيز شک میکنم. هزار بار همهچيز را چک میکنم. فکر میکنم و روزی صد بار داد میزنم يافتم و بعد میفهمم نيافتم. اين وسط شايد يکی دو بار ببينم نامه آمده يا نه و کنار نامهها ستاره بزنم که بالاخره جواب میدهم. يکی دو تلفن هم شايد اوج اتلاف وفت باشد. شب با سردرد برمیگردم خانه و صبح با سردرد بيدار میشوم. وقت راه رفتن، نهار خوردن و حتی حرف زدن با ديگری به منحنیها فکر میکنم. شايد سه بار همهچيز را از نو نوشته باشم. میدانم بايد همگرا شود و اگر نمیشود، میلنگد که نمیشود. تازه من زياد اهل اين کارها نيستم، اهل فکر کردن و همگرا کردن و کار مهمی انجام دادن. هميشه وقتم را صرف چيزهای جالبتری از همگرايی چند خط کردم. حالا گير افتادهام؛ در يک سلول انفرادی با چند منحنی که دور سلول بدو بدو میکنند و من فقط غر میزنم و غر میزنم.
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen