Sonntag, 25. Oktober 2009

درد

تمام بدنم درد می‌کنه..توی آشپز خونه خوردم به شکل مهیبی زمین، طولانی‌ مدت همونجا خوابیدم و درد را با تک تک سلول‌های بدنم حس کردم، با صبر و حوصله دراز کشیدم، دلم نمیخواست حتا یک لحظه شو از دست بدم...مثل اینکه یکی‌ بهم میگفت خوب ببین اینو لازم داشتی تو...احتیاج داشتی یکی‌ از اون بالا پرتت کنه بندازتت زمین تا شاید این مخت کمی‌ تکون بخوره تا بفهمی کجای کاری و چی‌ میخوای... این ۲-۳ روزه همش باهات بودم، در حالی‌ که تو زندگیم حضور نداشتی‌، ولی‌ هیچ لحظه‌ای نبوده که بهت فکر نکنم و این فکر داره منو می‌کشه که چرا فکر می‌کنم که برای من یک زندگی‌ بدون تو امکان پذیره...آیا این دردی که در جسممه از درد زخمی که من به روحت زدم سنگین تره؟

Keine Kommentare: