Montag, 14. September 2009

حس تنهايی

بعضی روزها هستند که هوا ابری است. بعد از دو سه ساعت قدم زدن زير ابرها نم کشيده‌ای. نشسته‌ای روی يک نيمکت قبرستان که پشتش به قبرهاست و رويش به يک محوطه‌ی باز و سبز با دو درخت تا می‌رود می‌رسد به نرده‌ها. آهنگی که در دو سه ساعت قبل هزار بار شنيده‌ای باز از اول آرام شروع می‌کند. تو برای خودت فکر می‌کنی سراغ کی بروی دلگيری روز رد شود. همين طور که فکر می‌کنی يک لحظه تا عمق جانت حس تنهايی می‌کنی و نمی‌دانم چرا به ابرها نگاه می‌کنی

Keine Kommentare: